
یا مقلب القلوب الا بصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محور الحول و الا حوال
حول حا لنا الی الحسن الحال

دیشب دلم گرفته بود.
دلم هواى کاغذ و قلم و نوشته هایم را کرد.
آن وقت یاد نوشته ات کردم.
آرى درست نوشته بودى ، من هم با کو چکترین فراغتى دل به صبورى هاى کاغذ مى سپارم
من با تمام وجودم از تو مىنویسم یا شاید هم به خاطر تو مىنویسم.
به خاطر صدایت، لبخند هایت، مهر بانى ات.
من مى نویسم در دل یک کاغذ سپید.
از تو، از چشم هاى دوست دا شتنىات.
اما از تو نوشتن سخت ا ست ولى من چهره مهربانت را به یاد مىآورم وآن وقت مىنویسم.
مهر بانم با تو که هستم بها نه اى براى نوشتن نمىخواهم
با تو که هستم گویى به عرش مى رسم.
زیبا ترینم این بار هم از تو می گویم ، من با صداىتو انس گرفته ام
با یادت زندگىمىکنم و شاید براى تو ..........!
نمىدانم تو هم امشب احساس مرا دارى یا نه ؟!
به را ستى اگر شب وجود ندا شت یاد تو را کجا باید مى بردم!
مهربانم این کلبه اى را که تو در آن نفس مىکشى را دوست دارم
بهترینم من آن پاهایى را که تو را همراهى مى کند را دوست دارم
عزیزترینم اینها بهانه اى ا ست تا بگویم من تو را دوست دارم
رخ یار
نویسنده: همراز(چهارشنبه 84/12/3 ساعت 1:32 صبح)

یه کاغذ سفید مى خوام با یک مداد نقاشى اینجا رو صندلى بشین خسته نشى یهو پاشى
من روبروت مى شینم وتو هم نگاه کن تو چشام اها یه خورده کج همینطورى باید باشى
خوب اینطورى نگام نکن دست و دلم پیچ مى خوره باید یه طورى بشینى که خیلى دلبر نباشى
خوبه همینطورى بشین خوب از کجا شروع کنم چطورى نقاشیت کنم که تو دفترم جاشى ؟
یه خورده رنگ مى خوام واسه کشیدن رنگ چشات رنگ شب و من از کجا بیارم اى شاخه نبات ؟
ابروهات و من چه جورى این طورى کمونى بکشم ؟دستم همش خط مى خوره فداى عطر نفسات
رنگ لبات چه رنگیه؟سرخ یا صورتى؟این چیناى کنج لبات سایه داره یا خط خطى ؟
چال رو گونه ها ت و من چطورى رو کاغذ بیارم فکر مى کنم کشیدنت وقت ببره یه ساعتى
از توی اون برق چشات میشه ستاره بکارم؟ناز نگات و میشه از کتاب حافظ بیارم؟
موهات یه جورى تاب داره که با قلم در نمى یاد!این تاب و با چى من اخه میون موهات بذارم
شیطونیه تو خنده هات خیلى قشنگه اما من کشیدن این یکى رو اصلا یاد ندارم
این کاغذ سفید تواینم مداد نقاشى من مى شینم کنار تو تو هم باید پیشم باشى
باشه قبول نمى تونم اخه چیکار کنم؟عاشقى اون ور تر از کشیدن نقاشیه
خوبیات و که نمیشه یکجا جمع کرد تو دفترم جا نشدى باید که تو دلم جاشى
دلم یه کاغذ سفید چشات مداد نقاشى
خودت باید شروع کنى خسته نشى یهو پاشى

اى کاش مى شد میومدم دیدنت

تقدیم به فرشته کوچک لحظه هاى دلتنگیم


تو با این که خیلى کوچکى ،ولى مثل یک عروسک موزیکال
ساعت ها وقت ما را از آن خود مى کنى.چقدر زیبا بود روز
میلادت وقتى متولد شدى،دنیا ما ل ما شد و پدر و مادرت که
از تماشاى تو سیر نمى شوند.نگاه کردن به تو براىآنها،برایشان
زیبا تر از نشستن به تما شاى ستاره هاى آسمان بودانگار همه
در بهشت بودیم و با هر تپش قلب تو با لاتر و با لاتر مى رفتیم
اکنون که یک بهار از زندگى ات مى گذرد ،دوست دارم احساس آن
روز پدر و مادرت را ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدى،هرگز به بى وفایى
فکر نکنى

سالروز بهترین و شیرین ترین حادثه زندگى ماست
و نگاه قشنگ و لبخند دلنشین تو بهترین هدیه برایمان
دانى گلم تولدت مبارک
مهمون قلبم
نویسنده: همراز(سه شنبه 84/11/25 ساعت 2:22 صبح)


مهمون من مهمون قلبم از صدات زمزمه عشق رو شنیدم
تو به من قشنگترین لحظه رو دادى من وا ست قشنگترین قصه رو گفتم
تو شدى مهمون من من مهمون قلبم از صدات زمزمه عشق رو شنیدم
وقتى دستاتو گرفتم قطره اشکت رو دیدم به من این مژده رو دادى که رسیدم
تو طلاى آفتاب و نفس سبز زمینى تو گل زنبق و لاله از یه فصل نازنینى
اومدى تو روزگارم دیگرون رفتن و تو اگه مى خواى بمونى پنهون نکن
وقتى دستاتو گرفتم قطره اشکت رو دیدم به من این مژده رو دادى که رسیدم
|